بایگانی ‘کتابخانه مجازی’

ضرب المثل ها

با یه تیر دو نشون زدن

اون زمان که نه از مداد و خودکار و خودنویس خبری بود و نه از روانویس مردم نی های باریکی را که از مرداب جمع میکردند می تراشیدند و به عنوان قلم از آن ها استفاده می کردند .

 خطاط های امروزی هم همین کار را می کنند اما ابن جوزی دانشمند بزرگ که کتاب های زیادی نوشته است کاری کرد که هیچ خوشنویسی نکرده است . او وقتی قلمش را می تراشید بر خلاف دیگران تراشه های آن را دور نمیریخت و آن ها را در کیسه ای میریخت . اطرافیان مرتب از او سوال میکردند که این کار او چه سودی دارد و علتش چیست ؟ اما ابن جوزی هر بار جواب درست و حسابی به  آن ها نمی داد و فقط لبخندی می زد و می گفت : تراشه های قلم خیلی زود شعله ور می شوند ، اگر زیاد باشد می توان با آن آتش خوبی رو به راه کرد .

هیچ کس باور نمی کرد که ابن جوزی تراشه های قلم را برای درست کردن آتش بخواهد چرا که هیزم فراهم بود و برای آتش روشن کردن نیازی به تراشه های قلم نبود.

رفته رفته کیسه ی ابن جوزی پر شد و یک کیسه دوکیسه شد و دو کیسه سه تا و …دیگر جمع آوری تراشه های مداد برای اطرافیان  ابن جوزی عادی شده بود و کسی درباره ی این کارش از او سوالی نمی کرد

روزها گذشت و ابن جوزی پیر شد و روزی رسید که دیگر قدرت خواندن و نوشتن نداشت و در بستر بیماری افتاده بود و فقط خدارا شاکر بود که توانسته در طول عمرش کتاب های زیادی نوشته و شاگردان زیادی را تربیت کند .

یک روز که شاگردانش برای عیادتش رفته بودند خبردار شدند که ابن جوزی فوت کرده و برای آن ها وصیتی به جا گذاشته است  .

در این میان همسرش پیش آمد و وصیت نامه را به آن ها داد . در وصیت نامه اینطور نوشته شده بود:”می دانم که در روزی سر و زمستانی از دنیاخواهم رفت . حتما به دست و پا می افتید که برای غسل کردن من آتشی درست کنید و آبی گرم نمایید . وصیت می کنم که آب غسل بدن مرا با آتشی که از تراشه های قلم هایم درست می کنید ، گرم کنید .”

آن هابه زیرزمین رفته و کیسه ها را بیرون آوردند و با دیدن آن همه تراشه یکی از شاگران ابن جوزی گفت : ” با دیدن اینها می فهمم که استادمان چه قدر زحمت کشیده است . چه قدر نوشته و پاکنویس کرده است تا توانسته کتاب هایش را برای ما به یادگار بگذارد.او با یک تیر دو هدف زده است هم قلم هایش را تراشیده و کتاب نوشته و هم اهمیت عمری را که برای نوشتن کتاب هایش صرف کرده ، به دیگران گوشزد کرده است .”

از آن به بعد با اینکه زدن یک تیر در دوهدف امکان ندارد هر وقت کسی کاری کند که کارش دو فایده ی متفاوت داشته باشد می گویند با یک تیر دو نشان زده است.

ماجرای واقعی یک تصمیم

الفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!”
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و … می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت  است!

برگرفته از وبلاگ داستانهای جذاب و خواندنی

داستان شیر و روباه باهوش

روزی بود، روزگاری بود. یک روز یک شیر و یک گرگ و یک روباه در صحرا به هم رسیدند و معلوم شد همه گرسنه اند و به شکار می روند. شیر گفت: به عقیده من این کار خوبی نیست که ما هر یکی تنها تنها کار می کنیم و تنها تنها می خوریم. بهتر این است که با هم رفیق باشیم و شریک باشیم و با هم شکار کنیم و با هم بخوریم، ما که نظری و غرضی نداریم چرا با هم نباشیم.

گرگ حرفی نزد. روباه که ضعیف تر بود فکر کرد به هر حال شیر و گرگ بهتر شکار می کنند  گفت: صحیح است، احسنت، بهترین کارها همین است. همکاری با شیر مایه افتخار ماست. و یک جایی وعده گذاشتند و قرار شد بروند و هرکس هرچه گیرش آمدبیاورد آنجا و با هم شریک باشند. رفتند و شیر یک گورخر شکار کرد، گرگ یک آهو گرفت و روباه یک خرگوش گرفت و آمدند. شیر گفت: بسیار خوب، حالا بیایید یک جوری تقسیم کنیم که عاقلانه باشد، در دنیا هیچ چیز بهتر از انصاف نیست. روباه گفت: ای شیر، شما از همه بزرگتر هستید و اختیار با شماست. هر طوری که صلاح می دانید رفتار کنید. شیر گفت: نخیر، نخیر، این حرف را نزن،

 

من از شما قوی ترم و نمی خواهم مردم بگویند در تقسیم خوراک نظری و غرضی دارم. شما خودتان تصمیم بگیرید، پیشنهاد کنید، وقتی انصاف در کار باشد من هم قبول دارم. خوب است این کار را به گرگ واگذار کنیم که کمتر حرف می زند و معلوم است فکرش بیشتر است. ای گرگ تو اینها را تقسیم کن. گرگ گفت: چه عرض کنم حالا که می فرمایید، به عقیده من اوضاع خودش رو به راه است، تو از همه بزرگتری گورخر را هم خودت شکار کرده ای مال تو، من میانه حالم آهو را هم خودم گرفته ام مال من، روباهکوچکتر است خرگوش را هم خودش گرفته مال خودش. شیر خشمگین شد و گفت: با این تقسیم کردنت. معلوم می شود تو هیچ چیز نمی فهمی و بی‌خود در حضور بزرگان حرف می زنی. شیر پنجه محکمی بر سر گرگ زد، کله اش را از تنش جدا کرد و کله گرگ را جلو روی خودش گذاشت و بعد به روباه گفت: گرگ بی تربیت، انصاف و ادب نداشت و به سزای خودش رسید، حالا تو بیا و خودت که از همه حیوانات باهوش تری این گوشت ها را تقسیم کن. روباه فکر کرد باید از خیر یک خوراک بگذرد و جان خود را نجات بدهد و گفت: امیدوارم ناراحت نشده باشید، گرگ راه و رسم دوستی با بزرگان را بلد نبود و خوب شد که به سزایش رسید. اما در تقسیم، موضوع خیلی روشن است: گورخر ناهار شماست، آهو غذای شام شماست، خرگوش هم برای صبحانه شما خوب است. شیر لبخندی زد و گفت: آفرین بر تو که چه خوب بلدی تقسیم کنی. این انصاف و ادب را از کی یاد گرفته ای؟ روباه گفت: بنده که قابل نیستم، خوبی از خودتان است ولی این انصاف و ادب را از کله گرگ که جلو روی شماست یاد گرفتم!

دانستنی های جالب و آموزنده

☺ خون به دلیل وجود آهن، سرخ است.

☺ بدن انسان روزی یک لیتر بزاق تولید می‌کند.

☺ بدن ما ۵۰ هزار کیلومتر رشته‌ی عصبی دارد.

☺ دو سوم اطّلاعات مغز از بینایی است.

☺ سرعت نور، یک میلیون بار سریع‌تر از صوت است.

☺ چشم ماهی مرکّب، بزرگ‌ترین چشم نسبت به جثه است.

☺ به‌طور متوسّط روزی ۱۷۰۰۰ بار پلک می‌زنیم.

☺ از آن جا که آب، رنگ قرمز را جذب می‌کند، رنگ آب را سبز مایل به آبی می‌بینیم. ☺ چشم سالم می‌تواند ۱۰ میلیون رنگ را ببیند.

☺ ارتفاع ابر تا زمین، در روز، بیش‌تر از شب است.

☺ مار کبری تنها ماری است که قادر است فیلی را از پا در آورد.

☺ آب تا زمانی که حرکت دارد، منجمد نمی‌شود.

تست